کسی نیست..!!

 نیست یاری تا بگویم راز دل
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم ، خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش

بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن کز شور می
باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمانش چه را چه می پرسی ز من
رنگ چشمانش کی مرا پایبند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را در بند کرد

آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت

/ 0 نظر / 12 بازدید