معشوق...

آسمان در شب من ، آینه ی ماه به دست

جلوه ای کرد که ابریشم خوابم بگسسـت

 

گفت : برخیز و به دریاچه ی مهتاب نگر

هیچ عــاشق در دل را بـه رخ ماه نبسـت

 

دیده بر قصر فلک دوخته بودم به سکوت

نا گه از مشرق جـان برق امیدی برجست

 

" تور " اندیشه رها کردم و رفتم تا دور

عـاقـبت ماهی زرین مــن افتاد به شست

 

همه تن شوق و شعف بودم و همراز نیاز

کــه دل آرم مـن از پنجره آمــــد سرمست

 

آنـکه عـمری دل مـن بهر وی ، آرام نداشـت

لحظه ای جلوه گری کرد و به جانم پیوست

 

از طلوعــش به شبم تافت بسی چشمه ی نــــور

گشت چون سینه ی " سینا " دل معشوقه پرست

 

ماه از دیـدن او کنده شد از سـقف فلک

بر زمین آمد و در بزم من و یار نشست

 

گفت : کای چشم و چراغ دل خورشید وشان !

عـقـل باور نکـند چـون تـــو گـلندامی هسـت

 

تا ببینی رخ خود را به دل آرایی ها

آمدم از پی دیــدار تــو آئینه بدست !

 

چشم شب چون تو ندیده است به عالم تا " بود "

سعی خورشـید نیاید چو تــو نوری تا " هست "

 

ای دریـغـا ! که سحر آمد و اندیشه ی مــن

دست غفلت شد و بر باغ نظر پنجره بست

 

دختر مهر به صبح آمد و در قصر سپهر

آتشی ریخت ، کزان آینه ی ماه شکســت  !

 

آنچه روشن شد از او خاطر من ، نور خداست

که بــه جــان عـاشق او بوده ام از روز الـسـت

 

/ 0 نظر / 5 بازدید