معشوق من...
ناگفته های عاشقانه من برای تو... 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دارم از تو دور میشم ، داره تنها میشه قلبم


می دونم نبودن تو ، جونمو می گیره کم کم


چیزی از تنم نمونده ، بعد دل شکستن تو


یه اتاق ساکت و سرد ، منو فکر رفتن تو

 

منو فکر رفتن تو


دوست دارم


دوست دارم هنوز عشق منی


می دونم منو از یاد می بری


بهونه ی نفس کشیدنم تویی


دوست دارم


تو قلب من فقط تویی


دارم از یاد تو میرم ، بی تو هر لحظه می میرم


ته زندگیم همین جاست ، بدون اینو که می میرم


میگم عاشق تو هستم ، بی تو آروم نمی گیرم


دوست دارم


دوست دارم هنوز عشق منی


می دونم منو از یاد می بری


بهونه ی نفس کشیدنم تویی


دوست دارم


تو قلب من فقط تویی 

 

 

 

دوست دارم...

 



پی نوشت : تقدبم به کسی که قلبم به عشق اون می تپه

ولی خودش نمیدونه!!!

[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

 

سردی این نگاهو بشکن ، فاصله سزای ما نیست

تو بدون واسه همیشه ، این جدائی حق مانیست


بودن تو آرزومه ، حتی واسه یه لحظه


میمیرم بی تو



خوندن من یه بهانست ، یه سرود عاشقانست


من برات ترانه میگم ، تا بدونی که باهاتم


تو خود دلیل بودنم ، بی تو شب سحر نمیشه


میمیرم بی تو


 من عشقت رو ، به همه دنیا نمیدم


حتی یادت رو ، به کوه و دریا نمیدم


با تو می مونم ، واسه همیشه


اگه دنیا بخواد ، من و تو تنها بمونیم


واست میمیرم ، جواب دنیا رو میدم


با تو می مونم ، واسه همیشه


من عشقت رو ، به همه دنیا نمیدم

 

حتی یادت رو ، به کوه و دریا نمیدم

 

با تو میمونم ، واسه همیشه


خاطرات تو رو ، چه خوب چه بد حک می کنم


توی تنهاییام ، فقط به تو فکر می کنم


با تو می مونم ، واسه همیشه

 

اگه دنیا بخواد ، من و تو تنها بمونیم

 

واست میمیرم ، جواب دنیا رو میدم

 

با تو میمونم ، واسه همیشه...

 

واسه همیشه...

[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

باز باران با ترانه



می خورد بر بام خانه

 

خانه ام کو ، خانه ات کو ؟



آن دل دیوانه ات کو ؟

 

روز های کودکی کو ؟



فصل خوب سادگی کو ؟

 

یادت آید روز باران ؟

 

گردش آن روز دیرین ؟



پس چه شد دیگر کجا رفت ؟

 

خاطرات خوب و شیرین ؟

 

در پس آن کوی بن بست



در دل تو آرزو هست ؟



کودک خوشحال دیروز...



غرق در غم های امروز...

 

یاد باران رفته از یاد

 

آرزو ها رفته بر باد...

 

باز باران باز باران

 

میخورد بر بام خانه

 

بی ترانه

 

بی بهانه

 

شایدم گم کرده خانه...

 

[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

بی همگان به سر شود     بی‌تو به سر نمی‌شود

  داغ تـــو دارد ایــن دلــم     جــای دگـــر نمـی‌شود

 

  دیده عقــل مســت تــو     چـــرخه چرخ پست تو

  گوش طرب به دست تو     بی‌تو به سر نمی‌شود

 

   جان ز تو جوش می‌کند     دل ز تــو نـوش می‌کند

   عقـل خـروش می‌کنــد     بی‌تو به سر نمی‌شود

 

  خمـر مـن و خمــار من       بـــاغ مـن و بهــــار من

  خــواب مـن و قــرار من      بی‌تو به سر نمی‌شود

 

     جاه و جلال من تویی       ملکـت و مال من تویی

     آب زلال مـن تــویــی       بی‌تـو به سر نمی‌شود

 

    گـاه سوی وفـا روی        گـاه ســـوی جفا روی

    آن منــی کـجـا روی        بی‌تو به سر نمی‌شود

 

   دل بنـهنــــد بــــرکنـــی        تــوبــه کننــد بشکنی

 این همه خود تو می‌کنی       بی‌تو به سرنمی‌شود

 

 بی تو اگر به سر شدی       زیر جهــان زبــر شدی

  بـــاغ ارم سقـــر شـدی       بی‌تو به سر نمی‌شود

 

 گر تو سری قدم شوم        ور تـو کفی علـم شوم

  ور بروی عــدم شــوم         بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خــواب مـرا ببستــه‌ای        نقش مـرا بشسـته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای        بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گـر تـو نباشــی یار مـن     گشـت خراب کار من

  مونس و غمگســار من     بی‌تو به سر نمی‌شود

 

   بی تو نه زندگی خوشم        بی‌تو نه مردگی خوشم

   سر ز غم تو چـون کشم       بی‌تو به ســر نمی‌شود

 

 هر چه بگویم ای سنـد        نیست جـدا ز نیک و بد

  هم تو بگو به لطف خود        بی‌تو به سـر نمی‌شود

 

[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

کنار تو این گوشه کوچک دنیا 

آرام آرام 

تو می شوم

نگاهم ، صدایم ، نگاه تو ، صدای تو است

قلبم نه دیگر آشیان مهرت

که دیگر قلب تو است

با تو به اوج خواستن می رسم

می نگری مرا

غرق می شوم

در عمق نگاه مهربانت

صدایم می کنی

مست می شوم

از گرمی صدایت

کنار تو این گوشه کوچک دنیا

جاییست

که مرا عاشق تر می کند

[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

دوستت دارم  ولی دروغهایت را نه

 

دوستت دارم  ولی کینه جویهایت را نه

 

دوستت دارم  ولی ریا کاریهایت را نه

 

دوستت دارم  ولی لجبازیهایت را نه

 

دوستت دارم  ولی فتنه هایت را نه

 

دوستت دارم  ولی کوتاهی افکارت را نه

 

دوستت دارم  ولی نادانیت را نه

 

دوستت دارم  ولی سیاهی قلبت را نه

 

دوستت دارم  ولی زبان درازیت را نه

 

دوستتت دارم  ولی بد خواهیت را نه

 

دوستت دارم  ولی کوچکی قلبت را نه

 

دوستت دارم  ولی بی ادبیت را نه

 

دوستت دارم  ولی دشمنیهایت را نه

 

دوستت دارم  ولی بدگویهایت را نه

 

دوستت دارم ولی... 

[ شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

 

با تمنای نگاهت
  

با صدای آشنایت
 
 
بی غم پاییز بودن
 

تا ثریا عشق را فریاد کردن



دست هایم گرم دستان تو بودن


تا سحر بیدار بودن

 
با دلت همراه بودن


با نگاهت یار بودن


با نوای خنده هایت شاد بودن


گرم از مهر تو بودن
 

در کنارت شعر گفتن...
 

از سرآغاز تا سرانجام
 
  
با تو بودن
 

با تو ماندن
 


با تو مردن
  

 

 

عشق فقط عشق

تویی


 

[ شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

بی تو ، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم



همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم



شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم



شدم آن عاشق دیوانه که بودم



در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید



باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید



یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم



پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم



تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت



من همه، محو تماشای نگاهت



آسمان صاف و شب آرام



بخت خندان و زمان رام



خوشه ماه فرو ریخته در آب



شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب



شب و صحرا و گل و سنگ



همه دلداده به آواز شباهنگ



یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن



لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن



آب ، آیینه عشق گذران است



تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است



باش فردا ، که دلت با دگران است !



تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن



با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ ندانم



سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم



روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد



چون کبوتر، لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم



باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم



تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم



حذر از عشق ندانم ، نتوانم !



اشکی از شاخه فرو ریخت



مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …



اشک در چشم تو لرزید



ماه بر عشق تو خندید !



یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم



پای در دامن اندوه کشیدم



نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم



نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم



نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …


بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم



[ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می‌شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می‌کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می‌کنید .

وقتی کسی رادوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می‌روید احساس غرور می‌کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری‌اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی‌اش برایتان زیبا ترین منظره دنیا و ناراحتی‌اش برایتان سنگین‌ ترین غم دنیا است .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین‌ ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده‎اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی‌اش دست به هر کاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن ‌بست می‌رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می‌رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می‌کنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته‌ های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می‌دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی که بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی‌ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می‌شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیبا ترین و بهترین خواهد بود اگر چه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می‌نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می‌شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می‌کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی‌معنا می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزو هایتان آرزو های اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

 

 

وقتی کسی را دوست دارید...


 

 

دوست داشتن چه زیباست ، این طور نیست ؟؟؟

[ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

ناگهان بغض گلویم را فشرد

نفهمیدم چه شد

ولی سکوت بی فایده بود

نمی توانستم دردم را پنهان کنم

چون درمان نمی شد

ناگهان چشمانم شروع به باریدن کرد

می خواستم مثل باران ببارم

تا شاید غمم را بشویم

ولی نشد...

صدای هق هقم را کسی نشنید

میان دنیا و تنهایی گم شده بودم

انگار فقط من بودم و من

طاقت هر دردی را داشتم

غیر از بغض

بغض یعنی :

غصه های ضربه خورده

من از چه ضربه خورده بودم ؟

دردم چه بود ؟

حتی خودم هم نفهمیدم

درد بغضم چه بود

در این گمراهی درد ، گم شدم

کسی نبود صدایم را بشنود

ولی شاید خدا شنید !

ای مهربانترین مهربانان

دلم را از نورت روشن کن

تا بتوانم دوباره صدایت کنم

از ته ته قلبم

صدایت خواهم کرد...

 

 

 

 

 

{این متن زیبا رو گلی خانم نوشته و افتخاره انتشارش رو به وبلاگ من داده}

خیلی ممنون گلی خانم.از طرف یه عاشق

 

[ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

از خدا پرسیدم : خدایا چه طور می توان بهتر زندگی کرد؟

 

خدا جواب داد :

گذشته ات رو بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت رو بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهات شک نکن

″زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور باید زندگی کنید″

مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی!

حتی برای یه نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو

مهم اینه که با تمام توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق....

که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را....

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.!!!

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران....

زلال که باشی آسمان در توست.

[ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو می شمارم

منو ببخش اگه  بهت خیلی میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یک فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم

اگه با دیوونگی هام پیش تو شرمنده میشم

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها بجای تو میگم شما ...

منو ببخش من نمیخوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیت و نه به شب و نه دست آسمون بدم

منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم ...

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

[ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

بیایید یادمان باشد که ما انسانیم و به یاد زنده ایم.

و گاهی نیاز داریم تا برای خودمان دعا کنیم.

روزها و هر لحظه با خود تکرار می کنم بارالها به من توانی بخش تا همه

 
را دوست بدارم و به همه عشق بورزم آن سان که تمامی وجودم از
 
عشق سیراب گردد و ببخشم بیشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در
 
کنار همه بی آنکه متوقع باشم از آنها .

و بدین سان است که می توان تجلی عشق خداوند را در وجود خودم و
 
دیگران به وضوح ببینم و مسرور گردم و از این فرصتی زندگانی که به من
 
بخشیده شده تا بجویم و بشناسم استفاده کنم. 

خداوندا مرا یاری کن که به کسی جز تو دل نبندم که همه فانی اند و تو
 
تنها کسی هستی که می توانم به آن تکیه کنم و پناه برم که وجود تو
 
خانه امنی است برایم.

خداوندا یاریم کن تا از هیچ کس غمی به دل نگیریم و با همه با تمام
 
وجود محبت کنیم تا محبت و مهربانی و عشق به سویمان بازگردد.

خداوندا آغوش مهربانت را همیشه به رویم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت
 
جایی و پناهی برای غصه هایم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذیر که
 
من از تو ام .
[ چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

درد و دل با خدا

 

آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است . آنگاه که مشق   سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت...

 

و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول   نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها   کنی

 

خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری   دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...

 

گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

 

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم   داد

 

خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی ....

 

چرا ؟

چرا و چرا....؟

[ چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...

اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم...

برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...

خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !....صبر را به من هدیه کن !

خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار !

تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من

هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت

کریم.

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و

هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم.

[ چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

عاشقانه

قطره های باران روی پوستم ، و باد نسبتاً ملایم .

چشمانم را می بندم و لبخند می زنم و شروع به دویدن

می کنم .

میدوم و می اندیشم به بی ارزش ترین  و با ارزش ترین
زیبایی های دنیا .

 به دوستانی که اگر بودند ، دویدن زیر باران هزاران بار
زیباتر بود .

به خدایی که رحمتش همیشه شامل حال همه ی بنده هایش است

به ابری که نمی دانم در کدامین ارتفاع بغضش شکسته

به قطراتی که نمی دانم با چه سرعتی لمسم می کنند

به تبخیر سطحی  که  چیز کمی ازش می دانم

به .....

میدوم !

تند تر

می پرم داخل چاله های آب و از صدای (شلپ شلپ) چنان

غرق لذت می شوم که گویی اولین بنده ای هستم که نعمت 

باران و دویدن در یک روز بارانی و حس کردن قطره های پاک

 باران به او عطا شده است .

وارد خانه که می شوم صدای داد مامان به هوا می رود که :

« با کفش گلی ؟! »

می دوم سمت اتاقم و داد می زنم : « خیلی دوستت دارم »

می پرم روی تخت و فکر می کنم همه را دوست دارم

وقتی بارانی می شوم

دنیایم پر از آبی است

وقتی....

وقتی

وقتی هایم ، قشنگ ترین بهانه های دنیا هستند  

همه را خیلی دوست دارم

یک دوست داشتن بارانی

فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن « حال » است

و مهم ترین کس آن کسی است که اکنون می بینی

زیرا هیچ گاه نمی دانی که آیا کس دیگری خواهد بود

که با آن روبه­رو شوی یا نه

و مهم ترین کارکردن آفریده ، نیکی کردن

به اوست ؛ زیرا انسان تنها برای نیکی آفریده شده است

فکر که می کنم می بینم یک عمر است غریق بی نجات

دریای ناشناخته­ی آینده ام .

اسیر ابهام سایه هایی که از دور می آیند .

مدام انتظار بوده و انتظار

فکر که می­کنم می بینم یک عمر است از آدم­هایی که نبوده اند

بت ساخته­ام و بیخود و بی­جهت عزیزشان کرده ام

فکر که می کنم می بینم یک عمر به کسانی نیکی کرده ام که

نبودند و نمی خواستند باشند

که جواب نیکی های بزرگ یا حتی کوچکم به قول خودشان

را بدهند

فکر که می کنم می بینم یک عمر را ساده باختم نه

بگذار بگویم یک عمر را ساده باختیم

راستش را بخواهی خسته شده ام

می خواهم از همین ساعت و همین دقیقه و همین ثانیه

امروز را زندگی کنم

می خواهم از همین لحظه یاد بگیرم که در هر زمانی

به کسانی که آن هنگام هستند عشق بورزم .

عشقی بورزم به وسعت بودنشان

میخواهم به کسانی نیکی کنم که هستند

تا جواب نیکی های بزرگ یا کوچکم را بدهند

تو هم بیا

بیا باهم یاد بگیریم

بیا

خوشبختی یک عمر است

منتظر ماست 

تو هم بیا...!

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

به نام آنکه آفرید مرا تا دوست بدارم تو را

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت ؟

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت .

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه .

جای نگات بد جوری تو صحنه چشمام خالیه .

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم بازم کمه .

دیشب دلم گرفته بود .

رفتم کنار پنجره

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون .

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم .

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم .

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی .

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت .

برای مهربونیات ,نوازشات ,بوسیدنت.

یکی همیشه چشم براهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته .

من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا که دوستت داره میمیره .

روزات بلنده یا کوتاه ؟

دوست شدی اونجا با کسی ؟

بیشتر از این منو نزار تو غصه و دلواپسی .

یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب .

یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب .

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه .

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی .

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی .

اگر واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون .

من تو رو سپردم دست خدای مهربون .

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم .

از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره.

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره .

تو از خودت بگو

بدون من خوش میگذره ؟

دلت می خواد می امدم یا تنها رفتی بهتره ؟

از وقتی رفتی دو چشام فقط شده کاسه ی خون

همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون .

یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره ؟

داد کشیدم تو را خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بزار برم ؟

تو رفتی و من حالا کنار در منتظرم .

امروز دیدم دیگه داری فراموشم میکنی 

فانوس آرزوهامو داری خاموش میکنی .

گفتم نامه بدم نگی چه بی وفاست .

با این که خوب میدونم جواب نامه با خداست .

عکس های نازنین تو با چندتا گل کنارمه .

یه بغض کهنه چند روزه دایم در انتظارمه .

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم .

وقتی تونیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ؟

مگر نگفتم چشاتو  از چشم من هیچ وقت نگیر ؟

حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه !!!

زود تر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه .

دیوار خونمون پر از سایه ی غمه.

دلم واست شور میزنه این دلو بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار .

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم

به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم

اگر بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

شاید که هر صفحش بشه چند تا درد و چند تا عذاب .

می گم  شبا ستاره ها تا می تونند دعات کنن

نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنند...

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم

.

.
.

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
.
.
فقط کمی
.
تو را کم آورده ام

یادت هست ؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم ؟ واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارم ها ؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم ؟

تکلیف این همه حرف نگفته چه می شود ؟

باید حرف هایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روز هایم کش آمده است

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان هستند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شب ها...

وای از شب ها..

هوای آغوشت دیوانه ام می کند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند
.
.
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شب ها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و باز هم آه

خسته شدم از این همه آه

شب ها تمام آه ها در سینه ام هستند

آن قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام
.
.
من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

...................................................

نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم

همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم

تو راحت باش

من خوبم ....من آرامم......
.
.
آخر من قول داده ام که آرام باشم

[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

می دانی گاهی دلگیر می شوم

وقتی لابلای مشغله زندگی گم می شوی

گاه بی تاب ... بی تاب تر از قبل

ولی تا می آیی

تا می گویی سلام

هدیه می دهی تمام خوبی های دنیا را به من

وقتی تیک تاک ساعت خبر از آمدنت می دهد

شوق در من جوانه می زند

انگار که بهاری در راه است

بهار همیشه با تو می آید

با تو و هرچه از آن توست

تو می آیی من متبلور می شوم

می شکفم

بهار می شوم

دستان تو توانایی ، بخشش دارد

ارمغان می دهد شادی را 

به این دل که ، تنگ شده در سینه

همین روز ها

همین نزدیکی ها

از قفس تنگش بیرون خواهم آورد

این دل مال توست

جایش در قفس نیست

باید با تو به پرواز در آید

تا بینهایت دوست داشتن

راستی دوست داشتن نهایت دارد؟

تو بگو که چگونه بنویسم که عشق در چشمهایت معنی شود

تو بگو چگونه بخوانم که بدانی هر نفسم شعر است

تو بگو..

تو بگو و ، تو بگو...

[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

من تو شده ام 

من گم شده ام

من در موج موج نوازش بی دریغت 

من در آن شب بارانی 

همان شب که من بودم و تو بودی و 

نم باران

زیر همان درختان که شبنم عشق می باریدند

در تو گم شدم

همانجا تو شدم

هیچ کاش و ای کاشی نیست

ما هستیم

هرچند دور

ولی آنقدر نزدیکی که

صدای نفس هایت 

را می شنوم

تو همیشه هستی

و خواهی بود

برای من

تا ابدیتم

تا همان روزی که

خدا بتواند مرا از تو جدا کند

و این تازه اول رسیدن است !

رسدینی که

هیچ وقت و هیچ وقت

پایانی نخواهد داشت

به امید آن روز...

[ شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

نفرین به من

که هیچ از غمت نمی کاهم 

نفرین به من

که اشکت را دیدم و کاری نکردم

نفرین به این زندگی

که دخترک معصوم را چشم به راه  جاده ها  می گذارد

با دستهای کوچکش تو را می جوید

نفرین به هرچه دوری است

نفرین به هر چه دلتنگی است

نفرین به من

من چه کردم ؟؟؟

من چه بودم برایت ؟؟؟

من امروز گم شده ام 

در لابلای آهنگ غمین صدایت

در لحظه لحظه سکوت تنهاییت 

دیشب دلت باز کویر بود

تشنه باریدن

نفریم به من که ابر نیستم

نفرین به من که نمی بارم

تا بشویم دلتنگی ات را

نفرین

نفرین

نفرین

نفرین به من...

[ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

خدایا 

گناهم چیست ؟

بگو کجا شکستم دلی را ؟

بگو کجای راه به خطا رفته ام ؟

که اینگونه مجازات می شوم !!!

تو بگو 

تو که عادلی

تو بگو

مرا دیگر توانی نیست

مرا دیگر تابی نیست

سکوت مشق می کنم

و نمی دانم چرا می گویند

سکوت علامت رضاست

که این سکوت

مرا چون طوفانی 

در هم شکسته

دیشب هزارسال از عمرم گذشت 

نیمه شب که به آینه نگاه کردم

دیدم سپیدی گذشت این سال ها را

خدایا تو بگو

بیچاره ام

در بن بست فراموشی

به خود می پیچم

نمی دانم چرا هنوز زنده ام !

نمی دانم !

[ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

چقدر دلم برای شنیدن یک دوستت دارم تنگ شده

همانی که از دل برمی آمد و بر دلم می نشست

چقدر می خواهم دوباره بشنوم که بگویی

مراقب خودت باش

چقدر نیاز دارم که گرم شود صدایت

ولی راست می گویی

تا دل نخواهد زبان نمی چرخد

چقدر می ترسم از گفتن دوستت دارم

چقدر می هراسم که بگویم 

دلم تنگ است برایت

و چقدر سخت است تحمل این لحظات

می نوشتم برایت که بخوانی

که بدانی که ببینی

آه که دیگر نوشتن و ننوشتن

بازی کردن با این واژه های تهی

فرقی ندارد برایم

می ترسم که بگویم

ولی می نویسم 

سخت دلگیرم و غمگین

و صبورانه در انتظار

شاید معجزه ای در راه باشد  

شاید شاید و شاید...

بگذار بنویسم که

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

و هزاران بار دوستت دارم ای بهترین من...

[ پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...

اعتراف میکنم اینک در حسرت روز های شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینکه بی توام

کاش میشد دوباره بیایم و یک لحظه دستهایت را بگیرم

کاش میشد دوباره بیایم و لحظه ای تو را ببینم

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ،  

تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش میشد دوباره بیایم و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ، 

چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بد جور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ...

هنوز هم عاشقم ، عاشق با تو بودن...

 

[ پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

[ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ یه عاشق ]

اینجاهمیشه بی طاقت است.......

آدم دلگیراست.......

اینجا عجب بازاریست.......

اینجاچقدرشهربازی بزرگیست......

گروهی می خندند گروهی می گریند وگروهی محوبازی هایش شده اند

اینجارگهای ماندنم همیشگی نیستند...مگرنه؟؟؟؟

این جا تکلیف جدایی یاوصال حقیقی مان؟مگرنه؟؟؟؟

تاب جدایی ازتوراسردترین شیشه های گدارهم ندارند...

کاش خواب ترک می خورد وسکوت می شکست...

راستی تونیزتنهایی؟

کاش بالهایی برتنم می ماند وباتوتنهایی ام راقسمت میکردم.......

حتی اگرباهم نباشیم باحسرت وصالت بارها خواهم شکست.

[ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ گل آویژ ]

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…

تا بدانی که بی تو چه میکشم

کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو

رودی از اشک به راه انداخته ام….

و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من

به تو این پیغام را می رساند که:

امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته

در حال فرو ریختن است

تنها زیر باران قدم نزن…

میترسم تو هم مثل من دق کنی… 

عشقبازی را ندانستم قماری مشکل است

تا نشستم روبروی یار ، خود را باختم !

فکر کردم بُرد با من بود ، چون دل باختم
 
هیچ میدانی چه کردم ، کار دل را ساختم .

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

بعد از تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم

…همه حرفا که آخه گفتنی نیست…

گیرم…

پایی نمی دهد تا پر واکنم به سویت

کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت

ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت

تا کی به سر بگردم در راه جستجویت

کز اشک شوق دادم یک عمر شستشویت

شادی نمی گشاید ای دل دری به رویتات...


[ سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

یک شاخه گل از طرف یک قلب عاشق تقدیم به تو!

 

شاخه گلی که با یک دنیا عشق و احساس عاشقانه برای تو چیده ام !

 

از من بپذیر این هدیه را زیرا به خاطر تو و به عشق تو این شاخه را چیده ام !

 

این تنها هدیه من نیست ، قشنگترین هدیه در قلب من است !

 

همین قلبی که تنها برای تو میتپد !

 

هدیه من به تو این است :: دوستت دارم !

 

از من بپذیر زیرا از ته قلبم این کلام زیبا را به تو گفته ام !

 

همین که تو را دارم بهترین هدیه است ، همین که یک دنیا دوستت دارم زیباترین

 

 لحظه عاشقیست !

 

هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای من و تو روز عشق است !

 

امروز روز تو و فردا روز من است ، آری هر روز ما روز عشق است !

 

میخواهم هر لحظه به تو این روزهای زیبا را تبریک بگویم و به عشق رسیدن روزهای در

 

کنار هم بودن لحظه شماری کنم !

 

یک شاخه گل از طرف کسی که یک دنیا دوستت دارد تقدیم به تو...

 

تو که میدانی خودت از گل نیز برایم زیباتری عزیزم ، گلی که جایش در قلب من است !


من و تو به انتظار روز وصال نشسته ایم تا به همگان ثابت کنیم که عاشق هم هستیم !


دستت را به من بده عزیزم ، بگذار به آغوش گرمت پناه ببرم ، زیرا آغوش تو امنترین و

 

گرمترین جای دنیاست !

حالا که در آغوشت هستم احساس میکنم خوشبخت ترینم !

 

دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی تا من نیز احساس آرامش کنم !


یک هدیه دیگر نیز برای تو دارم ای بهترینم ، لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا آن را

 

به تو تقدیم کنم! 

 

 

امیرعلی...

 

[ سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

گفتم : نرو پرپر میشم

 

گفتی : میخوام رها باشم

 

گفتم : آخه عاشق شدم

 

گفتی : میخوام تنها باشم

 

گفتم : دلم

 

گفتی : بسوز

 

گفتی : یه عمری باز هنوز

 

گفتم : پس عمرم چی میشه

 

گفتی : هدر شد شب و روز

 

گفتم : آخه داغون میشم

 

گفتی : به من خوش میگذره

 

گفتم : بیا چشمام تویی

 

گفتی : آخر کی میخره

 

گفتم : منو جنس میبینی؟

 

گفتی : آره ، بی قیمتی

 

گفتم : یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم : صدام میمیره باز

 

گفتی : با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی : که از تو سیر شدم

 

گفتم : تمنا میکنم

 

گفتی : میخوام خردت کنم

 

گفتم : بیا بشکن تنو

 

گفتی : فراموش کن منو


[ سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید    

                                          داستان غم پنهــــانی من  گــــوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید      

                                          گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی  

                                           سوختــم سوختــم این راز نهفتن تا کی

                                                  ****
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم      

                                                 ساکن کوی بت عربده ‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم  

                                         بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود 

                                            یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
 
                                                  ****
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت  

                                               سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت    

                                              یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم   

                                                  باعث گرمی بازار شدش من بودم

                                                  ****
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او  

                                                   داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او      

                                                شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد   

                                           کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

                                                  ****
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر   

                                               که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر  

                                                 بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود  

                                         من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

                                                   ****
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست     

                                       حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست 

                                      نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود  

                                                  زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
   
                                                   ****
چون چنین است پی کار دگر باشم به     

                                                   چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به      

                                             مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش     

                                                 سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

                                                  ****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست   

                                      می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست      

                                        بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی  

                                            بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

                                                  ****
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است  

                                              راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است  

                                             اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر 

                                               با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

                                                  ****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود 

                                              آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود 

                                          چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود   

                                           دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

                                                  ****
ای پسر چند به کام دگرانت بینم   

                                              سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم   

                                                     ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی‌باکی چند 

                                               چه هوسها که ندارند هوسناکی‌چند

                                                  ****
یار این طایفه خانه‌برانداز مباش 

                                      از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آوزا مباش   

                                                  غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را 

                                            این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

                                                  ****
در کمین تو بسی عیب‌ شماران هستند    

                                               سینه پر درد ز تو کینه‌گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه‌فکاران هستند 

                                         غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری     

                                           واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

                                                  ****
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت    

                                                وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت  

                                              با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند     

                                               سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

 

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ، مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است...

[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

 روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم .....

اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ......

چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم .....

آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم...

 

[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

آدمی دو قلب دارد قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند...

[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

وقتی که تنها و متفکر در کنار تو مینشینم  و دستهای لطیفت را در دست میگیرم از خود بیخود میشم و گذشت زمان را به چشم فراموشی مینگرم .

 

 

هنگامی که با تو چت میکنم و تو با جملات روح بخش خویش جان و دلم را نوازش میدهی و یا زمانی که بر روی کی برد کلمه های I l o v e y o u   را با دستان ظریفت میفشاری قلبم را به لرزه میاندازی و مرا چون پروانه ای که بی اختیار به برگ گل می آویزد مفتون خویش می سازی ناگهان بی اختیار  را برایت خجالت میفرستم و در دلم بیم جدائی مینشیند .

 

در آن حالت مرا گریه میبینی که بی اراده اشک از دیدگانم فرو میریزد سپس تو مرا در آغوش می کشی و علت گریه را می پرسی .

 

از چشمان تو نیز قطراتی چند فرو میریزد و با اشک من در می آمیزد .

میپرسی دلت از چه گرفته است ؟ چرا گریه میکنی ؟

تنها جوابم این است که ای عشق من زمانی که با تو چت میکنم هیچکس را کام روا تر از خود نمیبینم .

 

 اما صدائی خوفناک فریاد میزند که تو را اینگونه خواهد کرد و عشق تو را خواهد کشت آن وقت است که میگویم : سعادتی که به فنا محکوم است ، خواب و خیال است .

[ شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

شیرین من ، بپذیر
عشق بزرگی را که از زندگی من بیرون آمد
و در تو سرزمینی نیافت
و در جزایر نان و عسل
راه گم کرد .
محبوبم
زمین را میخراشم تا غاری برای تو بسازم
و آنجا ناخدای تو
با گلهائی در بستر در انتظار تو خواهد نشست .
به من نگاه کن
رفتن من ترک تو نیست .
سرزمین من از آن توست ،
در پی تسخیر آنم.
عشق من در این ساعت منتظر تو ام ،
در همه ساعت ها منتظر تو ام .
عشق من ، منتظر تو خواهم بود .
من در تفته ترین بیابان ها
و در کنار درختان لیموی به شکوفه نشسته
در هر گوشه ای که زندگی در آن است ،
جائی که بهار در آن شکوفه میزند .
عشق من ، اگر بگویند فراموشت کرده ام ،
حتی اگر خود نیز این را بگویم،
باور مکن ،
تو را چه کسی ، چگونه می تواند
از قلب من جدا کند ؟
عزیزم
و من در این لحظه برای تو می نویسم :
<<دوستت دارم >>
که بگویم << دوستت دارم >> ، عزیزم ،
عشقمان را پاس بدار ،
حمایتش کن .
عشق من ، در انتظار توام .
بدرود عشق من ، در انتظار تو ام .

 

[ شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٤ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

چه ساده شکست ...

چه ساده شکست و رفت دلی را که فقط برای او می تپد ، باورش مشکل است با دوریش چه کنم ؟ تا کی در انتظار دیدارش ؟؟؟؟

 

تا کی در انتظار شنیدن آهنگ صدایش ؟ تا کی با گریه شب هایم را به سحر رساندم ؟ تا کی نبودنش و ندیدنش آزارم خواهد داد؟

 

چیست این زندگی ؟ مقصودش چیست ؟ انتهایش نصیب کیست ؟ این را با تمام وجود می گویم که ای زندگی هرچه خواهی با من کن اما این را بدان تا ابد با خاطره هایش زندگی خواهم کرد .

 

آری توانستی از من جدایش کنی جسمش را از جسمم جدا کردی ، اما افسوس که هیچگاه روحش از من

 

جدا نخواهد شد ، با عشقش چنان زنجیری ساخته ام و بر گردن افکنده ام که هیچگاه از هم نخواهد گسست دل در گرو مهربانی اش با لذت دنیا خداحافظی کرد .

 

می دانم سرنوشت چنین نوشت و تو ای روزگار بی رحم چنین کردی ، با خود چه پنداشتی ؟  پندارت این بود که اگر او را از من بگیری همه چیز تمام خواهد شد  زندگی را از من گرفتی

آرامشم را صلب کردی دوریش عذابم می دهد می دانم در انتها نیز از غم فراقش در گوشه ای از قبرستان تاریک و سرد دفن خواهم شد اما این را بدان تا آنگاه که دلی در سینه دارم

او را خواهم پرستید با ذره ذره وجودم مگر این که زمانه سینه ام را  بشکافد و دل از وجودم جدا کند آن روز همان روز مرگ است روزی که روح از تنم جدا شده ، روزی که یادش را از دل بیرون کنم

 

روح از جان بیرون کرده ام و اما تو ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم ، تنهایم گذاشتی ولی بدان که تا همیشه مرحم و محرم دلم خواهی ماند و جزء

 

تو هیچکس  در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت این دل تا بی نهایت تقدیم به توست. تقدیم به تویی که همواره یادت آرامش بخش زندگیست.

[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتم
ساعتی بر لب آن جوی نشستم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یاده آمد تو به من گفتی :
« از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن»
با تو گفتم :
« حذر از عشق؟  ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ... »
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالهء تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم ، نه رمیدم .
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

 نیست یاری تا بگویم راز دل
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم ، خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش

بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن کز شور می
باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمانش چه را چه می پرسی ز من
رنگ چشمانش کی مرا پایبند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را در بند کرد

آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت

[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

آزرده ز بیگانه و افسرده ز خویشم

مردم همه سیر از من و من سیر ز خویشم

 

بر دیده خونبار من ای دوست چه خندی

خون گریه کند هر که ببیند دل ریشم

 

با خیل مصیبت زدگانی که فلک داشت

سنجید مرا دید از همه بیشم

 

هرگز نکشم منت نوش از فلک و دون

هر چند که دانم بکشد زحمت نیشم

 

با این همه آزردگی از مرگ چه ترسی ؟

بگذار ز کار اوفتد این قلب پریشم

 

جز عشق سزاوار پرستش دگری نیست

پرسند نظاما اگر از مذهب و کیشم .

[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

 به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زیباترین زیبایی ، ای رویای بیداری

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بیقرار دلم ، ای تک درخت دشت سرخ قلبم ،

به همین لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنکه چشمت بارانی است ، ای تو که روحت شادابی است ، و

رگهایت از خون محبت جاری است

به آن کعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه دیدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم کلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بیان کنم تا تو باور کنی

که

دوستت دارم...

 

[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

درســته مــن مــوافــقم زنــدگی زیــبا نــمیشه

تــو فــالِ بـد اقـبالیا هـیچکی مث ِ مـا نـمیشه

 

اشکــای ما هـر چـقدم با هـمدیگه گـریه کنیم

انـــدازه یـه گـــوشه کــوچیک دریــــا نــمیشه

 

هر چی من و تو بشینیم شب تا سحر دعا کنیم

فـــرقی نـــمیکنه بــازم ، مـعجزه پـیدا نــمیشه

 

آدم اگـه عــاشق بــاشه یکـی هـمیشه باهاشه

مـن عـاشـقــــم ، عـاشـق کــــه تــنها نـــمیشه

 

یـه وقتا با خودم می گم که تنـها دلخوشیـم تــوئـی

دلخوشی که خوش نباشه ، آدم چشاش وا نـمیشه

 

خیلیا به هـر کی بخوان بی درد سر زود می رسن

مـن و تــو خواسـتـیم برسـیـم میــگن حالا نــمیشه

 

یـه چیـزی رو خیـلی دارم امــا به هیچ کس نــمیدم

عــشق تــو اِ .. اِنـقـد دارم کــه تـو دلـم جــا نمیشه

 

هـمـه میـگن کـه مـن و تــو طاقتمون خـــیلی کـمه

مـیگن کــه فـردا روشـنه ، پـس چـرا فـردا نــمیشه

 

یلدای هـر سال که میشه می رم سراغ ِ فال ِ عـشق

دردای مــا بــــا حــافـظـم دیــگــه مـداوا نـــــمیـشـه

 

هیـچــکی بـه چشمم نمیآد ، چـه کم بیاد و چه زیاد

قد تـــو هـیچـکسی عــزیـز ، واســم تو دنـیا نــمیشه

 

مــی گــن مــــدارا بــکــنـیــم با بـازیـای سـرنـوشـت

آدم عـاشــق کـــــه دیـگه ، اهـــل مــدارا نـــمی شـه

 

مــن مـثِ اســفـنـد می مـونم ، بگـردونم دورِ سـرت

نــــگو بــذارش واسـه بعـد ، نگـو نـه بابا نـــمیـشـه

 

مـاه و تـوی چـشمـای تـو از بس زلاله می شه دیـد

چـشمـای هـیچکی مـثِ تو ، این جوری گیرا نــمیشه

 

ســئـوال کنـم جواب مــیدی ؟ فـقـط یــه جـمله بـنویس

بـگو که می رسـیـم به هم ؟ آخر می شه یـا نمی شه

[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

اما ...

اما عزیز خسته و داغدار من...

با همه اشتیاقم...

بگذار در سودای با تو بودن بمانم

بگذار هیچ جلوه ای از زمین در تصویر عاشقانه و خدایی خیال من نباشد

بگذار در اشتیاق دیدار تو بمانم...

بگذار نفسهایم در آرزوی دیدار تو به شماره افتد...

بگذار همه آن چیزهایی که خدا بی حضور مادی تو

بر من بخشیده است...

دست نخورده بماند

بگذار لطافت انتظار را در سینه پر اندوه خود

به تمامی لمس کنم.....

بگذار افقهای خیالم را برای دیدار تو

به نظاره بنشینم....

بگذار خلوتگاه درونم با هاله ای از نور خداییگونه روحت پوشانده شود...

بگذار در حسرت دیدار تو بمانم...

بگذار سوز و گداز سینه ام....

پر جوش بماند...

بگذار پر التهاب بمانم....

بگذار همیشه و برای ابد....

دلتنگ تو بمانم...

[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

مگه میـشه یه پرنده

                                                 بمونه بی آب و دونه

مگه میشه یه قناری 

                                                  توی بغض آواز بخونه

اگه تـو بری ز پیـشم

                                                  من همون قناری میشم

که تو بغض و گریه هاشم 

                                                 میگه میخوام با تو باشم

مگه میشه که ستــاره

                                                 توی آسمون نباشــه

یا گلی به خاطراتم

                                                 عطر یاد تو نباشه

اگه تو بری ز پیشم

                                                 من همون ستاره میشم

که تو هفتا آسمونم

                                                نمیخوام بی تو بمونم

مگه میشه ماهی ها رو

                                               بگیریم از آب چشمه

یا گلای باغ عشقو

                                             بذاریم یه عمری تشنه

اگه تو بری ز پیشم

                                            من همون ماهیه میشم

که بدون آب دریا

                                           میمیرم بی کس و تنها

مگه میشه گلدونا رو

                                         بذاریم تو حسرت آب

یا شب قشنگ عاشق

                                       بمونه بی نور مهتـاب

اگه تو بری ز پیشم

                                       من همون گلدونه میشم

که واسه یه قطره آب

                                     میکشم حسرت توی خواب

 

مگه میشه...!!!

[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

به خاطر تو می نویسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تویی که شدی همه چیزم ، دوست دارم همیشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی......

شب ، کنار ساحل ، شعله های گرم آتیش ، صدای گیتار ، صدای امواج کف آلود دریا ، با یک نگاه ، که همش خلاصه می شه در تو ، که اگه نباشی همه چیز بی معناست ، هیچ لذتی نداره.

نگاهت ! چرا این نگاه منو جذب خودش کرد بدون هیچ رابطه ای ، بدون هیچ تماسی ؟ یه عالمه حرف پشت یه نگاه و یه چهره مغرور و جذاب . نگاهی که سالهاست منو اسیر خودش کرده و دیگه تا ابد نگاه دیگه ای رو نمی پذیره . پس چرا تو که اون نگاه پر معنا رو داشتی چرا خودت نمی فهمی ؟ تو  بیشتر از یه کم خودخواهی . درست ببین . من قدم به قدم به تو نزدیکتر می شم ولی تو بازم نمی فهمی . دیگه خسته شدم ، دیگه طاقت ندارم . تا کی باید صبر کنم ؟ ولی سرشار از امیدم . من مطمئنم که تو......

دوست دارم شب تا صبح نگات کنم و تو هیچی نگی و من فقط از چشمات حرفاتو بخونم . من تو رو از هیچ کس نخواستم ، تو رو به هیچ کس نگفتم و تو رو به هیچ کس ندادم و نمی دم . تو فقط مال منی . من فقط با خدا از تو حرف زدم ، درد دل کردم و اشک ریختم . برای تو . به خاطر تو . به خاطر اون نگاه که فقط می تونست یه جمله رو بگه......

خیلی کارا به خاطرت کردم . خیلی کارا که انجام دادنش و انجام ندادنش برام خیلی مشکل بود.

من توام و تو تمام وجود من و هستی من . و تو همون قلب سمت راستی......

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۸ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

  کاش این مرغ دلم بر تو گرفتار نبود       

                              کاش این روح من از هجر تو بیمار نبود

  بارها آرزوی دیدن رویت کردم          

                               چه توان کرد مرا رخصت   دیدار   نبود

  من اگر دیده به روی رخ تو می بستم        

                              سر شب تا به سحر دیده به دیوار   نبود

 روز اول تو اگر وفا به ما می کردی     

                               حرف ما بر سر هر کوچه و با زار نبود

  بلبلان وقت بهار نغمهء خوش می خوانند   

                               تو به باغ دیدی ، کجا همدم گل خار  نبود

  میدهی وعده ولی به عهد وفا نمی کنی    

                             کاش این روز من و حرف تو تکرار  نبود

  گر چه شیرین دم آخر دل فرهاد شکست    

                              باز  هم مثل تو اینگونه   دل    آزار نبود

 گوئیا تلخی جان کندن ما می خواهی         

                              پا  نهم  پیش  نگوئی  که   وفادار   نبود

   من که راز دل خویش جز تو نگفتم با  غیر     

                                 این تو بودی که دلت محرم اسرار نبود

  تو بیا تا که امیر جان به فدایت بکند         

                                تا  بدانی  که  دلش  جز تو خریدار نبود

                                                 

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۳ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

ای که خود سایه بالای سرم میباشی

مایه برکت چشمان ترم میباشی

 

کمکم کن که دوباره به تو محتاج شدم

باز در معرکه ی چشم تو تاراج شدم

 

چند وقت است مرا عاشق خود ساخته ای

آتش عشق به این غمکده انداخته ای

 

چند سالست که از چشم تو محروم شدم

باز قربانی این سنت مرسوم شدم

 

من به چشمان اهوراییت ایمان دارم

با که گویم که تو را دوست تر از جان دارم

 

همه دار و ندارم همه چیزم  هستی

و به قول دل غمدیده ، عزیزم هستی

 

شیوه چشم تو آموخت که عاشق باشم

پای چشمان نجیب تو شقایق باشم

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٩ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

آسمان در شب من ، آینه ی ماه به دست

جلوه ای کرد که ابریشم خوابم بگسسـت

 

گفت : برخیز و به دریاچه ی مهتاب نگر

هیچ عــاشق در دل را بـه رخ ماه نبسـت

 

دیده بر قصر فلک دوخته بودم به سکوت

نا گه از مشرق جـان برق امیدی برجست

 

" تور " اندیشه رها کردم و رفتم تا دور

عـاقـبت ماهی زرین مــن افتاد به شست

 

همه تن شوق و شعف بودم و همراز نیاز

کــه دل آرم مـن از پنجره آمــــد سرمست

 

آنـکه عـمری دل مـن بهر وی ، آرام نداشـت

لحظه ای جلوه گری کرد و به جانم پیوست

 

از طلوعــش به شبم تافت بسی چشمه ی نــــور

گشت چون سینه ی " سینا " دل معشوقه پرست

 

ماه از دیـدن او کنده شد از سـقف فلک

بر زمین آمد و در بزم من و یار نشست

 

گفت : کای چشم و چراغ دل خورشید وشان !

عـقـل باور نکـند چـون تـــو گـلندامی هسـت

 

تا ببینی رخ خود را به دل آرایی ها

آمدم از پی دیــدار تــو آئینه بدست !

 

چشم شب چون تو ندیده است به عالم تا " بود "

سعی خورشـید نیاید چو تــو نوری تا " هست "

 

ای دریـغـا ! که سحر آمد و اندیشه ی مــن

دست غفلت شد و بر باغ نظر پنجره بست

 

دختر مهر به صبح آمد و در قصر سپهر

آتشی ریخت ، کزان آینه ی ماه شکســت  !

 

آنچه روشن شد از او خاطر من ، نور خداست

که بــه جــان عـاشق او بوده ام از روز الـسـت

 

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

و عشق هدیه ایست جاودانی .

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم .

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ، و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد .

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم .

به آفتابگردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب بر می دارم .

و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو می ریزد ، و جوانه های ناشکفته امیدم به دور از تو می خشکند .

اما با این اوصاف میدانم ، قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم ؛ با همین قلب کوچک ، به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم... 

[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

 فردا اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

 

 

در پشت شیشه های اتاق تو

آنشب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

 

لغزنده بود در مه ، آیینه

تصویر ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من ، خمیده و قیری رنگ

 

 

رازی درون سینه من می سوخت

 می خواستم که با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود

در سایه ، بوته ، هیچ نمی روید !

 

 

دیدم آنجا نگاه خسته من پر زد

آشفته کرد پیکر من چرخید

در چارچوب قاب طلایی رنگ

چشم مسیح بر غم من خندید

 

 

دیدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من ، کتاب تو افتاده

سنجاقهای گیسوی تو آنجا

بر روی تخت خواب من افتاده

 

 

از خانه بلوری ماهیها

دیگر صدای آب نمی آید

فکر ، چه بود گربه پیر تو

که او را به دیده خواب نمی آمد

 

 

بار دگر نگاه پریشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گوید

اما خموش ماند به روی تو

 

 

آنگاه ستارگان سپید اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

دیدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حیرانم

 

 

دیدم که بال گرم نفسهایت

ساییده شده به گردن سرد من

گویی نسیم گمشده ای پیچید

در بوته های وحشی درد من

 

 

دستی درون سینه من می ریخت

سرب سکوت و دانه خاموشی

من خسته زین کشاکش درد آلود

رفتم به سوی شهر فراموشی

 

 

بردم ز یاد ، انده فردا را

گفتم : "سفر" فسانه تلخی بود

ناگه به روی زندگیم گسترد

آن لحظه طلایی عطر آلود

 

 

آن شب من از لبان تو نوشیدم

آواز های شاد طبیعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطره ابدیت را

 

[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]

مرا به آغوشت راه بده ، میخواهم برای اولین بار ببوسمت ،  بیا چشمانمان را

ببندیم ،  میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد و هر دو از فرط

لذت درآغوش یکد یگر نفس نفس میزنیم ،  از لذت متناهی جسممان ، وجود

نامتناهی خداوند را با چشمانی بسته تصورکنیم ،  چشمانت را باز کن!؟

نه!..نه..!، لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده اما گونه هایمان از اشک

خیس ، ما ساعتهاست که در آغوش یکد یگر میگرییم .  ای تنها هم آغوش

من ،  بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به

 لذت بوسه ای نفروخته ام ، بیا که میخواهم وقتی دستانت را به روی

 احساسم میگذاری ، از فرط لذت ، قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد ،

 میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی ، میخواهم اشکهایت

تمام روحم را خیس کنند ، بیا که  . . .  

[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ یه عاشق ]
درباره وبلاگ

من یه عاشق تهنا هستم که میخوام حرفای دلم رو به گوش همه برسونم. امیدوارم خوشتون بیاد و منو یاری کنید. موفق و سربلند باشید.
امکانات وب






دانلود قالب

ایران تم ،مرجع بهترین قالب های وبلاگ